سیر تاریخی عزاداری امام حسین

بهروز یاراحمدی

 

 

از آنجا كه شيعيان شهادت امام حسين (ع) را عملي مقدس و رهايي بخش مي دانستند, اجراي مراسم محرم را نوعي تلاش به سوي نجات و فلاح به حساب مي آوردند, بعدها نيز پنداشتند كه مشاركت در نمايشهاي تعزيه, خواه در رديف بازيگران, خواه تماشاگران, آنان را از شفاعت حسين(ع) در روز قيامت بهره مند خواهد ساخت.

مردم فلات ايران, به طرز خاصي پذيراي مذهب تشيع بوده اند, بنابه بر بنابه اسناد تاريخي, دختر آخرين  پادشاه سلسله ساساني, در تهاجم مسلمانان به اسارت برده شد و به زوجيت حسين(ع) در آمد. مراسم سالانه سوگواري ماه محرم, از دير باز با شكوه و سوگنوا همراهي مي شد و تماشاگران, كه در امتداد گذرگاهها صف مي كشيدند, برسينه مي زدند و در حالي كه دسته عزاداران از كنارشان مي گذشت فرياد مي زند حسين حسين شاه شهيدان حسين.

در همان زمان كه مراسم محرم در دوره حكومت صفوي رشد و توسعه مي يافت شكل مهم و معروف ديگري از نمايش مذهبي پديد آمد كه نقل نمايشي زندگي و اعمال, رنج و مرگ شهيدان شيعه بود. موضوع اين نمايش در اساس, هرچند هم اندك, هميشه در ارتباط با واقعه كربلا بود, اين داستانها از كتابي فارسي به نام روضه الشهداء يا (بهشت شهيدان) گرفته مي شد و از اوايل سده شانزدهم به بعد در ميان شيعيان به گونه اي گسترده انتشار يافت.

روضه خواني, يا قرائت كتاب روضه الشهداء برخلاف اجتماعات محرم ساكن بود, نقال (ذاكر, مداح, - م). معمولاً برمنبر يا سكويي بلند مي نشست و تماشاگران, در پيش پا پيش به صورت نيم دايره گرد مي آمدند.

بزودي خواندن روضه الشهداء براي طرح ماجرا و دستمايه نقالان حرفه اي كه با خلاقيت درباره رنج و اعمال بعضي از قهرمانان شيعه في الداهه سخن مي راندند, آغاز مي شد, نقال باانتخاب وقايع و تنظيم صداي خود مي توانست احساسات تماگرانش را تهييج و متاثر سازد و در آنها وحدت احساس فراوان به وجود آورد.

قريب دويست و پنجاه سال دسته گرداني هاي محرم و روضه خواني در كنار هم بودند, هر يك پيچيده تر و در عين حال پيراسته تر و تئاتري تر مي شد تا اين كه در نيمه سده هجدهم به هم پيوسته و به اين ترتيب شكل نمايشي (دراماتيك) جديدي به نام تعزيه خواني, يا به قول عوام تعزيه به وجود آمد.

با سازش ميان دسته هاي سيار و روضه خواني ساكن, تعزيه ابتدا در چهار راهها با تاثر عظيم برگزار مي شد. يادكرد قهرمانان از دست رفته مدتهاي مديد جزء مهمي از فرهنگ ايراني را تشكيل مي داد, پيام رهايي از طريق فدا شدن به گونه اي همسان در افسانه هاي ماقبل اسلامي, چون مرگ سياوش و نيز مراسم آييني آدونيس و تموز در فرهنگ بين النهرين باستان وجود داشت. در سده دهم ميلادي اجتماعات ماه محرم بخوبي متشكل شد. ابن اثير, مورخ معتبر, از شماره عظيم شركت كنندگان, با چهره هاي سياه شده و موهاي پريشيده سخن مي گويد كه گرداگرد شهر بغداد مي گشتند و در مراسم محرم به سينه مي زدند و اشعار حزن انگيز مي خواندند, اين در زماني بود كه سلسله ايراني آل بويه بر بغداد حكومت داشت.

در نخستين سالهاي سده شانزدهم, زماني كه ايران _ در عهد سلسله صفوي, چون گذشته همواره نيروي فرهنگي قدرتمندي بود_ بار ديگر به قدرتي سياسي تبديل شد, تشيع مذهب رسمي كشور شناخته شد و از آن براي متحد ويكپارچه كردن كشور, به ويژه در برابر عثماني هاي متجاوز و ازبك ها كه هواخواه مذهب تسنن بودند, استفاده شد.

مراسم محرم, حمايت و تشويق دربار را جلب كرد, يادكرد شهادت امام حسين(ع) به صورت عملي ميهن پرستان در آمد. گزارشهاي متعددي از اجتماعات مزبور كه غالباً توسط فرستادگان سياسي اروپا, مبلغان, بازرگانان و سياحان به ثبت رسيده از اشخاصي سخن مي گويند كه ملبس به جامه هاي رنگا رنگ به طور منظم پياده روي مي كردند. يا سوار بر اسب ها و شترها, باز آفريننده وقايعي بودند كه به آخرين واقعه حزن انگيز كربلا ختم مي شد. تصوير زنده تكيه پاره شده و در خون تپيده و سر از پيكر جدا, بر ارابه ها گردانده مي شد. نبردهاي ساختگي توسط صدها تن از عزاداران ملبس به جامعه همگون و مسلح به تير و كمان و شمشير و سلاح هاي ديگر به طور آهسته بازي مي شد. در سده نوزدهم, اين نمايش هاي نوظهور در تماشاخانه هاي باز يا سر بسته اي به نام (تكيه) كه معمولاً توسط طبقات فرادست و مرفه به عنوان يك خدمت مذهبي و عمومي ساخته مي شدند, به اجرا در مي آمدند.

تكيه, در واقع انگاره اي بود از دشت كربلا, و رسم بر اين بود كه تعزيه خوانها در مجالس مربوط به كشتار كربلا, در مقام نمادي از شهيدان در محاصره اشقيا هيچگاه صحنه اصلي نمايش را ترك نمي كردند. بدين سان اگر گفته آيد كه (تكيه) نوعي سنگر براي شيعيان بود چندان گزافه نيست.

حدسي وجود دارد كه تعزيه از طريق آذربايجان و قفقاز به ايران آمده است و آن به اين صورت است كه:

عده اي دور يك بيرق مزين مجتمع شده با خواندن (اي شهيد كربلا السلام عليك!) به سينه خود مي زنند و دور بازار مي گردند. اهالي آذربايجان نسبت به اهالي ساير نواحي ايران غيور و متعصب بوده بيضاً خودشان را در اين مراسم مجروح مي نمايند ).

تعزيه, نخست در ميان عوام, اعم از روستاها و شهرها, ريشه گرفت. به تدريج به سطوح بالاي جامعه راه يافت و سرانجام توجه اكثريت نخبگان مملكت را جلب كرد. اين پيدايش درنقاط مختلف به صورت همزمان نبود, با اين همه, حتي امروز نيز در اكثر روستاها و شهرهاي كوچك ايران, تعزيه شكل مذهبي خود را حفظ كرده است, ولي در تهران و پاره اي از شهرهاي بزرگ ديگر, جنبه هاي ساده و نيمه تئاتري خود را رها كرده و از يك نمايش مصيبت ابتدائي به صورت نمايشي جدي تكامل يافت.

تعزيه در آغاز, سوگواري ساده اي بود از وقايعي كه در كربلا رخ داده بود و نيز حوادث غم انگيزي كه براي خاندان پيامبر(ص) اتفاق افتاده بود. تعزيه خوانها, راويان قهوه خانه اي بودند كه سخنانشان تنها به نقل صريح و يكنواخت تكخواني هاي تكراري و طولاني محدود بود. اشعارشان ساده, سست و آكنده از عبارات محاوره اي بود.

هنوز جايي براي خلاقيت و ابتكار در ميان نبود, تنها از طبل و شيپور به عنوان وسايل موسيقي استفاده مي شد. اما كم كم تعزيه نويسان, آگاهتر و بيناتر شدند, ابزار موسيقي نيز ممنوع تر شد, نواختن دهل, سنج, كرنا, قره ني و شيپورهاي مختلف معمول شد. به احترام و مقام و موقع هر يك از شهادتخوان ها سرودهاي مخصوصي نوشته شد. مثلاً براي حر و حضرت عباس, موسيقي حماسي نواخته مي شد. براي علي اكبر و قاسم, (چهار گاه), (سه گاه), (اصفهان), درحالي كه براي امام نواهاي سنگين و جدي نواخته مي شد كه ضمن حزن آوري حس آرامش و اميد را القا مي كرد.

در شيوه هاي نمايش دادن صحنه هاي جنگ نيز تغييراتي پديد آمد. بعضي از شبيه خوان ها مهارت فوق العاده اي در شمشير بازي و ديگر فنون جنگي از خود نشان دادند, بتدريج اسباب صحنه و تجهيزات نيز برجستگي و نمود بيشتري يافت. وسايل و ابزاري چون دسته هاي بيرق, و چنگك قصابي و حتي تخت و بارگاهي براي يزيد وارد نمايش شد. براي نشان دادن حيواناتي چون شير از پوست واقعي آنها استفاده مي شد. در تكيه دولت در تعزيه (شير و فضه) به جاي مرد ملبس به شير, از شيري واقعي استفاده شد.

استاد فقيهي در مورد تاريخچه عزاداري چنين مي گويد: در مورد عزاداري امام حسين(ع) كتابهاي بسياري با عنوان(مقتل) نوشته شده است. به طور كلي وقتي مي گوييم (مقتل) هر اثرمكتوبي درباره واقعه كربلا را شامل مي شود, به همين جهت هم هست كه نويسندگان بسيار از اين (مقتل) شيعه نيستند. البته هميشه عنوان(مقتل) را به همراه ندارد, ولي درباره واقعه كربلا است. از جمله آثار ارزشمندي كه به واقعه كربلا پرداخته مي توان به مقاتل الطالبين ابوالفرج اصفهاني كه كتابي فوق العاده جالب است و نيز تاريخ طبري اشاره كرد.

در مورد عزاداري بايد عرض كنم كه تا اوايل قرن چهارم, روش معمول و مرسوم اين بود كه عده اي از شيعيان جمع مي شدند وشعر مي گفتند و گريه مي كردند. اما در اوايل قرن چهارم, جمعيتي پيدا شدند به نام (سلفيه) كه بنيانگذار همين وهابيت هستند. يكي از اعتقادات سلفيه اين بود كه عزاداري براي حضرت امام حسين(ع) درست نيست. همين طور زيارت قبر حضرت امام حسين(ع).

يكي از علماي حنبلي كه در راس سلفيه آن روز قرار داشت ابو محمد بربهاري است كه اين شخص, نخستين كسي است كه عقايد سلفيه را جامه عمل پوشاند. وي كه نه براي حضرت امام حسين(ع) عزاداري مي كرد و نه براي زيارت قبر حضرت مي رفت. به افرادش دستور داده بود كه هر كجا در هر راهي كه به زوار حضرت امام حسين(ع) برخورد كردند, آنها را بكشند.

همين طور هر كس را كه براي امام نوحه گري كند از ميان بردارند, به اين سبب در آن ايام هيچ كس نه جرات رفتن به زيارت قبر امام را داشت و نه شهامت نوحه گري را, و اگر هم كسي مي خواست به اين امور دست بزند, در نهايت اختفا انجام مي داد. اما هنگامي كه آل بويه بر سرير قدرت تكيه زدند, به ويژه در زمان عضدالدوله, مردم دسته جمعي در كوچه ها حركت مي كردند و نوحه مي خواندند و سينه مي زدند و به احتمال بسيار زياد,شبيه واقعه روز عاشورا را هم درست مي كردند, ولي چون دراين زمان در بغداد اكثريت غالب با اهل تسنن بود, دائماً نزاع و اختلاف پيش مي آمد و غالباً در هر عاشورا, گروهي زخمي و كشته مي شدند. به هر صورت مسلم است كه قبل از آل بويه عزاداري وجود داشته ولي علني نبوده و در اختفا صورت مي گرفته است.

در اين دوران براي آن كه, برهيجان مردم دامن بزنند و آن را افزايش دهندتشريفاتي را كه امروزه نيز شاهد آن هستيم به عزاداري افزودند,چيزهايي نظير طبل زدن كه شخص را تهييج مي كند و هر كه آن را بشنود به خيل عزاداران مي پيوندد. اصل طبل زدن پيش از آن كه در داستان عاشورا وارد شود در دو مورد به كار مي رفته است. يكي به منظور برانگيختن هيجان, خاصه در ميادين جنگ و كارزار, و ديگر به منظور تشريفات, در دربار خلفاي عباسي, به هنگام ورود خليفه و نيز در وقت نماز طبل مي نواختند.

استاد فقيهي مي نويسد:

نخستين بار كه دسته هاي سوگواري عاشورا, در كوچه و بازار به راه افتاد, در سال 352 هجري, در زمان فرمانروائي معزالدوله ديلمي در بغداد بود, در عاشوراي اين سال و سالهاي بعد از آن, تعطيل عمومي بود و دسته عزادار, از محله كرخ بغداد بغداد حركت مي كرد و ضمن گشتن در كوچه و بازار, در سوگ حضرت امام حسين(ع) شيون و فغان مي كرد.

مدتي بعد از اين تاريخ در مصر هم, راه انداختن دسته معمول شد. در اين ايام, بخصوص در زمان فاطميان مراسم عاشورا به طور مرتب برپا مي شد و در اين رابطه بازارها را مي بستند و مردم به صورت دسته جمعي و درحالي كه با هم شعرهايي در مصيبت كربلا مي خواندند به مساجد قاهره مي رفتند.

اما در مورد سينه زدن بايد عرض كنم كه اين عمل به عنوان يكي از مراسم سوگواري از قديم معمول بوده است و مخصوصاً درميان عربها رواج داشته كه بر سرو سينه خود مي زدند و لباسهاي خود را چاك مي كردند و خاك بر سر و روي خود مي ريختند. اما سينه زني به صورتي كه امروزه معمول است كه يك نفر دم بگيرد و ديگران به آهنگ او سينه بزنند, از قرن چهارم هجري در زمان آل بويه, همزمان با حكومت فاطمي ها در مصر آغاز شده است.

ابن بطوطه در سفر نامه خود مي نويسد:

بعد از اين كه دولت صفويه به اقتدار رسيد و مذهب شيعه درايران رسميت پيدا كرد و عزاداري عاشورا رواج يافت, سينه زني و برخي مراسم ديگر, به طور اختصاصي به امام حسين(ع) تعلق پيدا كرد.

در حال حاضر تنها موردي كه ممكن است در غير ايام عاشورا سينه زني صورت بگيرد, در فوت مراجع تقليد بزرگ است.

بسياري از پژوهندگان را اعتقاد بر اين است كه رسم عزاداري براي حضرت امام حسين(ع) از زمان آل بويه آغاز شد و اين اعتقاد بر روايت اين كثير مبتني است كه در احسن القصص آورده:

معزالدوله احمد بن بويه در سال 352 هجري در بغداد فرمان داد كه در دهه اول محرم دكانها را ببندند و مردم لباس عزا به تن كنند و به تعزيه سيدالشهداء (ع) بپردازند و اين رسم تا اوايل سلطنت طغرل سلجوقي در بغداد و ديگر شهرهاي ايران معمول بوده اين چنين بود كه ارادت مردم ايران به خاندان نبوت و به ويژه امام حسين(ع) و ياران گرامي اش به صورت شعاري گرامي جلوه گر شد, و اين گونه شعاير ارجمند پنهان و آشكارا به ظهور مي رسيد تا اين كه بتدريج فكر تدوين شرح فداكاريها و ايستادگيهاي امامان و ياران مقدسشان به وجود آمد كه شايد نخستين تجلي آن, كتاب روضه الشهداء است كه به وسيله ملاحسين واعظ كاشفي نويسنده و واعظ نامور دوران تيموري نوشته شد و بدين سبب مجالسي كه براي بيان مصائب فاجعه كربلا تشكيل مي شد روضه خواني نام نهادند كه به بيان مطالب با خواندن كتاب روضه الشهداء مي پرداختند. كم كم براي تجسم بهتر و اثر بيشتر, وقايع را جلوي چشم مجسم ساختند كه شكل باقيمانده آن امروز نيز بدين صورت است كه مجسمه تن خون آلود را جلوي هياتهاي عزادار حركت مي دهند و يا عده اي را لباس زنانه و دخترانه مي پوشانند و برشتران برهنه سوار مي كنند و مانند اسيران كربلا همراه دسته هاي نوحه خواني راه مي اندازند و نوحه هايي در تناسب با گروههاي شبيه مي خوانند. بتدريج اشعار غم انگيز بسيار در چگونگي واقعه كربلا سروده شد و در مرحله بعد كساني كه خود را شبيه قهرمانان فاجعه محرم در آورده بودند به خواندن اشعار پرداختند و با تكامل مراسم اين گونه تعزيه داري از صورت سكون در آمد و جنبه حركت و نمايشي گرفت. توفيق عظيم بيان چگونگي فاجعه كربلا موجب شد كه ديگر وقايع, روايت و اسطوره هاي مذهبي نيز به صورت شبيه تنظيم شود, مانند شرح زندگي و مصائبي كه براي پيغمبران روي داده بود, بيان معجزات و كرامات امامان و پيامبران و نقل بعضي روايات تاريخي و حتي شبيه هايي تنها براي خنداندن مردم شكل يافت.

سير تاريخي عزاداري امام حسين (ع) تاکنون

 

 نوشته :

بهروز ياراحمدي

 

حماسه کربلا، بزرگترين و دلخراش ترين واقعه تاريخ است که پس از 1400 سال هنوز هم زنده مانده و پس از چهارده قرن به ياد آن واقعه اشکها ريخته مي شود و ناله و فرياد به پا است. در اين مقاله قصد داريم که سير تاريخي عزاداري شهداي کربلا را مورد بررسي قرار دهيم. مراسم عزادارى امام حسين(ع) نخستين بار در روز يازدهم محرم سال 61 هجرى در كنار اجساد مطهر شهيدان توسط اهل بيت‏ عليه السلام برگزار گرديد.

 

پس از آن هنگام ورود کاروان اسيران به كوفه، امام زين‏العابدين و حضرت زينب و ام‏ كلثوم عليهم السلام براى مردم كوفه كه براى تماشا آمده بودند، سخنرانى كردند. در پى اين سخنرانيها صداى ضجه و گريه از خانه‏ها و مردم كوفه بلند شد. که به نوعي عزاداري براي شهدا و افشاگري امويان بود.پس از ورود کاروان اسراء به شام و خطابه خواني امام سجاد(ع) در شام، يزيد به اهل بيت امام حسين اجازه داد كه عزادارى كنند و اهل ‏بيت ‏به مدت سه روز به طور رسمى در شام عزادارى كردند.  در پى آن خطابه و اين عزاداريها، انقلاب بزرگ فكرى در شام پديد آمد و اكثر قريب به اتفاق مردم نسبت ‏به دستگاه حاكمه بدبين شدند. عزاداري بعدي در مدينه برپا شد. پس از ورود اهل بيت به مدينه عزاى عمومى بر پا گرديد و تمامى مردم مدينه ناله و ضجه كردند. پس از آن حلقه‏هاى عزادارى توسط اشخاص و افراد سرشناس بر پا شد. از جمله كسانى كه درمدينه‏ مجلس‏عزادارى بر پا كرد، حضرت زينب سلام الله عليها بود. اين عزادارى مدينه را در آستانه انفجار و حركت عمومى قرار داد و عمر بن سعد جريان را به يزيد گزارش داد و اعلام کرد که " تحقيقا وجود زينب کبري(س) در مدينه انديشه‏ها را تحريك مى‏كند، زيرا او سخنور و دانا و باهوش است. خود و كسانى كه با او همراهى مى‏كنند، در نظر دارند براى خونخواهى حسين قيام كنند.

 

  تا اين كه حضرت زينب به شام يا مصر تبعيد و رحلت فرمود. پس از شهادت امام حسين(ع) ائمه خود اقامه عزادارى مى‏كردند و شيعيان را به اقامه عزا و گريه و عزادارى تشويق مي نمودند. عزادارى، نخست در ايام محرم و ايام زيارتى امام حسين(ع) در كربلا و جاهاى ديگر برگزار مى‏شد چون پانزدهم شعبان، روزعرفه، شب عيد فطر و اول ماه رجب و غيره. اما از آغاز قرن سوم عزادارى وضعيت ديگرى يافت كه در تحقيق حاضر به تبيين آن مى‏پردازيم. در قرن سوم و چهارم و پنجم و همزمان با تشكيل دولتهاى آل‏بويه در عراق و حمدانيون در سوريه و فاطميون در مصر مذهب شيعه گسترش يافت و مراسم عزادارى توسعه يافت و در بسيارى از شهرها روز عاشورا عزا و تعطيل عمومى اعلام گرديد.

عاشورا در عهد فاطمي ها

 

دولت فاطمي ها در سال 358 هجري در مصر و مغرب عربي پا گرفت، اين دولت شيعه مذهب توجه و اهتمام خاصي به روز عاشورا داشت . لذا اعلان مي كردند كه روز عاشورا روز عزاداري و نوحه سرايي و اظهار غم و ماتم است، شيعيان در زير ساية اين دولت توانستند نفس آرامي بكشند و مراسم مذهبي خويش را هر طوريكه مي خواهند اجرا نمايند، فاطمي ها از سال 362هجري تا زوال دولت شان در سال 567 هجري مراسم عاشورا و غيره را تجليل مي نمودند، درين روز بازارها تعطيل مي گرديد و مردم به گريه و ناله و فغان مي پرداختند، آنها به بازارها و خيابانها مي آمدند و قاتلين امام حسين (ع) را دشنام مي دادند.

عاشورا در عهد ايوبي ها

 

هنگاميكه دولت ايوبي ها در سال  567 هجري جانشين دولت فاطمي در مصر و شام گرديد و پايه هاي دولت شان مستحكم شد، روز عاشورا را روز شادي و خوشحالي اعلان كردند و آنرا جشن مي گرفتند، درين روز مردم انواع و اقسام غذا هاي لذيد و دلپذير آماده مي كردند و با كمال مهارت شيريني هاي گوناگون آماده ساخته و به مردم و مهمانان تقديم مي نمودند، درين روز همه لباس جديد مي پوشيدند، دست و پايشان را حنا و چشمانشان را سرمه مي زدند، حتي وسائل خانه را تجديد مي كردند، خلاصه كارهايي ميشد كه شيعيان را به خشم و غضب  مي آورد، اينگونه كارها باعث گرديد كه مردم خيال كنند ماتم و عزاداري در روز عاشورا از ويژگي شيعه و شادي و خوشحالي از ويژگي اهل سنت است.

عاشورا در عهد آل بويه

 

در محرم سال 252 - معزالدوله ديلمى دستور داد كه مغازه‏ها بسته و تعطيل عمومى اعلام گردد و مردم عزادارى كنند و مردم با حالت عزا و ماتم در خيابانها حركت كردند. 

 

 اينگونه بود که عزاى عمومى در ميان شيعيان به صورت يك سنت در آمد. در اين دوره، اشعار در قالب قصيده سروده مى‏شد. ستمهاى بنى‏اميه و بنى‏عباس در آن ذكر و مقام و منزلت اهل بيت عليه السلام ‏بيان مى‏گرديد. مردم در عزادارى ها وشعراء در قصيده‏ها بيشترين توجه را به ولايت اهل بيت عليه السلام داشتند. و كتب مقتل در اين زمان تاليف گرديد. در اين دوره درگيرى شديد بين شيعه و اهل سنت وجود داشت و حكومتهايى كه پيرو بنى‏اميه و بنى‏عباس بودند، اهل سنت را بر كشتار شيعيان تحريك و از برگزارى مراسم عزادارى منع مى‏كردند. در سال‏407 هجرى در آفريقا و در ماه محرم " معزبن باديس" لشكريان خود را به قتل شيعيان دستور داد و اهل سنت را نيز در اين امر آزاد گذاشت. جمع كثيرى را در آفريقا كشتند و در آتش سوزاندند خانه‏هاى آنها را خراب كردند. جمعى به قصر منصور پناه بردند اما در محاصره قرار گرفتند و هر كسى از قصر خارج شد، كشته شد و جمعى به مسجد جامع پناه بردند در آنجا نيز همگان را از بين بردند.

 

 دراين دوره مراسم عزادارى براى ائمه به طور كامل رواج يافت. مشخصات روضه خواني در اين دوره از اين  قرار بود: 1 - عزادارى در ايام عاشورا و موسم زيارت 2 - تكيه بر اهل بيت عليهم السلام ‏به عنوان عترت پيامبر و غصب خلافت توسط بنى‏اميه. 3 - رشد ذوق شعرى در زمينه مدح و مراثى امام حسين و اهل بيت(ع) . 4 - ذكر مصيبت اهل بيت(ع). 5 - بيان ستمهاى بنى‏اميه. 6 - مراسم عزادارى به عنوان اعتراض به بنى‏اميه و بنى‏عباس و ايادى آنها.به دلايل فوق حکومتهاي وقت از برگزارى مراسم عزاداري شديدا جلوگيرى مى‏كردند.

 

عزاداري در زمان بني عباس و مغول

 

پس از انقراض سلسله بنى‏عباس در بغداد و سلطه مغولها بر بخش عظيمى از كشورهاى اسلامى شكل و محتواى روضه به تدريج تغيير يافت. اين تغيير شايد بدان جهت‏ بود كه سلاطين بنى‏عباس خود را خليفه پيامبر مى‏دانستند و مدعى حكومت‏ بر مسلمين از جانب اسلام بودند و اطاعت ‏خود را بر مردم واجب شرعى مى‏دانستند. مذاهب اهل سنت را، مذهب رسمى و قانونى و شرعى دانسته و از آنها به طور كامل حمايت مى‏كردند. پيروى از مذهب شيعه ممنوع و در ادارات دولتى و مراجع قضايى رسمى نبود. در مقابل اين انديشه، انديشه تشيع بود كه حكومت را حق اختصاصى و الهى ائمه مى‏دانستند شرايط و انديشه‏هاى بسيار والا براى حاكم اسلامى قايل بودند. براساس اين دو انديشه به طور طبيعى درگيرى بين تشيع و حكومت پديد آمد. در مراسم عزادارى اين اختلاف نظر و جهت‏گيرى سياسى مطرح مى‏شد و قطعا حكومتها از برگزارى مراسم وحشت داشتند. از اين رو مراسم روضه از سياست جدا نبود. پس از سلطه مغول و وحشت‏ بسيار عجيبى كه ايجاد كرده بود و حاكمان آنها مدعى حكومت ‏بودند، نه مدعى خلافت، مراسم عزادارى از حالت اعتراض سياسى خارج و به مراسم خاص مذهبى اختصاص يافت و عزادارى به منظور كسب ارزش اخروى و دوستى با اهل‏ بيت(ع) ‏برگزار گرديد.

مشخصات عزاداري در اين دوره ازاين قرار مي باشد: 1 - تعميم و گسترش مراسم عزادارى از ايام محرم و زيارتى به ايام ديگر. 2 - برگزارى روضه بيشتر براى كسب ثواب و شفاعت ائمه معصومين(ع). 3 - بيان ستمها و جنايات بنى‏اميه و بنى‏عباس. 4 - ذكر فضايل اهل ‏بيت(ع). 5 - زهد گرايى و دخالت نكردن در امور حكومت و دورى از دنيا و پرداختن به امور آخرت. 6 - گسترش حسينيه ها براى برگزارى مراسم عزا. دراين دوره هر كسى ذوق و قريحه شعرى داشت، اشعارى در مرثيه امام حسين(ع) سرود. كه بسيارى از آن اشعار، سينه به سينه و يا در دفترهاى خطى تداوم يافت. برخى از اشعارى كه در روستاها خوانده مى‏شود و يا مردم عشاير در مراسم عزا مى‏خوانند از اين قبيل اشعار است. گاهى اين اشعار را كسانى سروده‏اند كه آگاهى از تاريخ نداشته و به منظور خدمت ‏به امام و اظهار علاقه به اهل ‏بيت ‏سروده‏اند. در اين دوره همت‏ بر آن گماشته شد كه فضايل اهل ‏بيت ‏بيان و مردم با آنها آشنا گردند. كه اين آشنايى نقش بسيار مهمى در جهت تداوم خط اهل‏ بيت و تشيع ايفاء كرده است. که اين كار بسيار عظيم و بزرگ در پيشگاه خداوند اجر بسيار بزرگ دارد. زيرا ذكر فضايل اهل ‏بيت و آشنا ساختن مردم با مقام معنوى آنها به منزله تداوم خط رهبرى و دعوت جامعه به عزت و حفظ ارزشهاى والاى اسلام براى نسلهاى آينده است. در اين دوره عزادارى به شكل رايج فعلى رواج يافت. كه برخى آغاز آن را به شكل زدن بر سر و سينه به دوران آل ‏بويه برگردانده‏اند.

در مورد عزاداري تا اوايل قرن چهارم, روش معمول و مرسوم اين بود كه عده اي از شيعيان جمع مي شدند وشعر مي گفتند و گريه مي كردند. اما در اوايل قرن چهارم, جمعيتي پيدا شدند به نام (سلفيه) كه بنيانگذار همين وهابيت هستند. يكي از اعتقادات سلفيه اين بود كه عزاداري براي حضرت امام حسين(ع) درست نيست. همين طور زيارت قبر حضرت امام حسين(ع).

يكي از علماي حنبلي كه در راس سلفيه آن روز قرار داشت ابو محمد بربهاري است كه اين شخص, نخستين كسي است كه عقايد سلفيه را جامه عمل پوشاند. وي كه نه براي حضرت امام حسين(ع) عزاداري مي كرد و نه براي زيارت قبر حضرت مي رفت. به افرادش دستور داده بود كه هر كجا در هر راهي كه به زوار حضرت امام حسين(ع) برخورد كردند, آنها را بكشند.همين طور هر كس را كه براي امام نوحه گري كند از ميان بردارند, به اين سبب در آن ايام هيچ كس نه جرات رفتن به زيارت قبر امام را داشت و نه شهامت نوحه گري را, و اگر هم كسي مي خواست به اين امور دست بزند, در نهايت اختفا انجام مي داد. اما هنگامي كه آل بويه بر سرير قدرت تكيه زدند, به ويژه در زمان عضدالدوله, مردم دسته جمعي در كوچه ها حركت مي كردند و نوحه مي خواندند و سينه مي زدند و به احتمال بسيار زياد,شبيه واقعه روز عاشورا را هم درست مي كردند, ولي چون دراين زمان در بغداد اكثريت غالب با اهل تسنن بود, دائماً نزاع و اختلاف پيش مي آمد و غالباً در هر عاشورا, گروهي زخمي و كشته مي شدند. به هر صورت مسلم است كه قبل از آل بويه عزاداري وجود داشته ولي علني نبوده و در اختفا صورت مي گرفته است.

در اين دوران براي آن كه, برهيجان مردم دامن بزنند و آن را افزايش دهندتشريفاتي را كه امروزه نيز شاهد آن هستيم به عزاداري افزودند,چيزهايي نظير طبل زدن كه شخص را تهييج مي كند و هر كه آن را بشنود به خيل عزاداران مي پيوندد. اصل طبل زدن پيش از آن كه در داستان عاشورا وارد شود در دو مورد به كار مي رفته است. يكي به منظور برانگيختن هيجان, خاصه در ميادين جنگ و كارزار, و ديگر به منظور تشريفات, در دربار خلفاي عباسي, به هنگام ورود خليفه و نيز در وقت نماز طبل مي نواختند.

استاد فقيهي مي نويسد:نخستين بار كه دسته هاي سوگواري عاشورا, در كوچه و بازار به راه افتاد, در سال 352 هجري, در زمان فرمانروائي معزالدوله ديلمي در بغداد بود, در عاشوراي اين سال و سالهاي بعد از آن, تعطيل عمومي بود و دسته عزادار, از محله كرخ بغداد بغداد حركت مي كرد و ضمن گشتن در كوچه و بازار, در سوگ حضرت امام حسين(ع) شيون و فغان مي كرد.

مدتي بعد از اين تاريخ در مصر هم, راه انداختن دسته معمول شد. در اين ايام, بخصوص در زمان فاطميان مراسم عاشورا به طور مرتب برپا مي شد و در اين رابطه بازارها را مي بستند و مردم به صورت دسته جمعي و درحالي كه با هم شعرهايي در مصيبت كربلا مي خواندند به مساجد قاهره مي رفتند.اما در مورد سينه زدن اين عمل به عنوان يكي از مراسم سوگواري از قديم معمول بوده است و مخصوصاً درميان عربها رواج داشته كه بر سرو سينه خود مي زدند و لباسهاي خود را چاك مي كردند و خاك بر سر و روي خود مي ريختند. اما سينه زني به صورتي كه امروزه معمول است كه يك نفر دم بگيرد و ديگران به آهنگ او سينه بزنند, از قرن چهارم هجري در زمان آل بويه, همزمان با حكومت فاطمي ها در مصر آغاز شده است.ابن بطوطه در سفر نامه خود مي نويسد:

بعد از اين كه دولت صفويه به اقتدار رسيد و مذهب شيعه درايران رسميت پيدا كرد و عزاداري عاشورا رواج يافت, سينه زني و برخي مراسم ديگر, به طور اختصاصي به امام حسين(ع) تعلق پيدا كرد.

بسياري از پژوهندگان را اعتقاد بر اين است كه رسم عزاداري براي حضرت امام حسين(ع) از زمان آل بويه آغاز شد و اين اعتقاد بر روايت اين كثير مبتني است كه در احسن القصص آورده:معزالدوله احمد بن بويه در سال 352 هجري در بغداد فرمان داد كه در دهه اول محرم دكانها را ببندند و مردم لباس عزا به تن كنند و به تعزيه سيدالشهداء (ع) بپردازند و اين رسم تا اوايل سلطنت طغرل سلجوقي در بغداد و ديگر شهرهاي ايران معمول بوده اين چنين بود كه ارادت مردم ايران به خاندان نبوت و به ويژه امام حسين(ع) و ياران گرامي اش به صورت شعاري گرامي جلوه گر شد, و اين گونه شعاير ارجمند پنهان و آشكارا به ظهور مي رسيد تا اين كه بتدريج فكر تدوين شرح فداكاريها و ايستادگيهاي امامان و ياران مقدسشان به وجود آمد كه شايد نخستين تجلي آن, كتاب روضه الشهداء است كه به وسيله ملاحسين واعظ كاشفي نويسنده و واعظ نامور دوران تيموري نوشته شد و بدين سبب مجالسي كه براي بيان مصائب فاجعه كربلا تشكيل مي شد روضه خواني نام نهادند كه به بيان مطالب با خواندن كتاب روضه الشهداء مي پرداختند. كم كم براي تجسم بهتر و اثر بيشتر, وقايع را جلوي چشم مجسم ساختند كه شكل باقيمانده آن امروز نيز بدين صورت است كه مجسمه تن خون آلود را جلوي هياتهاي عزادار حركت مي دهند و يا عده اي را لباس زنانه و دخترانه مي پوشانند و برشتران برهنه سوار مي كنند و مانند اسيران كربلا همراه دسته هاي نوحه خواني راه مي اندازند و نوحه هايي در تناسب با گروههاي شبيه مي خوانند. بتدريج اشعار غم انگيز بسيار در چگونگي واقعه كربلا سروده شد و در مرحله بعد كساني كه خود را شبيه قهرمانان فاجعه محرم در آورده بودند به خواندن اشعار پرداختند و با تكامل مراسم اين گونه تعزيه داري از صورت سكون در آمد و جنبه حركت و نمايشي گرفت.

۱ تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏353.

2- ثورة الحسين فى الوجدان الشعبى، ص‏265.

3- كامل، ج‏8، ص‏549.

4- الثورة الحسين فى الوجدان الشعبى، ص‏277.

5- بحارالانوار، ج‏44، ص‏286.

 

آمار نهضت كربلا

نقش آمار در ارائه سيماى روشن‏تر از هر موضوع و حادثه،غير قابل انكار است.ليكن ‏در حادثه كربلا و مسائل قبل و بعد از آن، با توجه به اختلاف نقلها و منابع، نمى ‏توان در بسيارى از جهات، آمار دقيق و مورد اتفاق ذكر كرد و آنچه نقل شده، گاهى تفاوتهاى ‏بسيارى با هم دارد.در عين حال بعضى از مطالب آمارى، حادثه كربلا را گوياتر مى ‏سازد.

به همين دليل به ذكر نمونه‏ هايى از ارقام و آمار مى ‏پردازيم: مدت قيام امام حسين‏«ع‏» از روز امتناع از بيعت با يزيد، تا روز عاشورا 175 روزطول كشيد: 12 روز در مدينه،4 ماه و 10 روز در مكه،23 روز بين راه مكه تا كربلا و8 روز در كربلا (2 تا 10 محرم).

منزل هايى كه بين مكه تا كوفه بود و امام حسين آنها را پيمود تا به كربلا رسيد 18 منزل بود(معجم البلدان).

فاصله منزل ها با هم سه فرسخ و گاهى پنج فرسخ بود.

منزل هاى ميان كوفه تا شام 14 منزل بود كه اهل بيت را در حال اسارت از آنها عبور دادند.

نامه‏ هايى كه از كوفه به امام حسين‏«ع‏» در مكه رسيد و او را دعوت به آمدن كرده ‏بودند 12000 نامه بود (طبق نقل شيخ مفيد).

بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل در كوفه 18000 نفر،يا 25000 نفر و يا 40000 نفر گفته شده است.

شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه آمده است 17 نفر.

شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه نيامده 13 نفر. سه نفر هم‏ كودك از بنى هاشم شهيد شدند،جمعا 33 نفر. اين افراد به اين صورت ‏اند: امام حسين‏«ع‏» 1 نفر، اولاد امام حسين 3 نفر، اولاد على‏«ع‏» 9 نفر، اولاد امام حسن 4 نفر، اولاد عقيل‏12 نفر، اولاد جعفر 4 نفر.

غير از امام حسين‏«ع‏» و بنى هاشم، شهدايى كه نامشان در زيارت ناحيه مقدسه و برخى منابع ديگر آمده است 82 نفرند. غير از آنان، نام 29 نفر ديگر در منابع متاخرتر آمده‏ است.

جمع شهداى كوفه از ياران امام 138 نفر. تعداد 14 نفر از جمع اين جناح حسينى، غلام بوده‏اند.

شهدايى كه سرهايشان بين قبايل تقسيم شد و از كربلا به كوفه بردند 78 نفر بودند.

تقسيم سرها به اين صورت بود: قيس بن اشعث، رئيس بنى كنده 13 سر، شمر رئيس‏ هوازن 12 سر، قبيله بنى تميم 17 سر، قبيله بنى اسد 16 سر، قبيله مذحج 6 سر، افرادمتفرقه از قبايل ديگر 13 سر.

سيد الشهدا هنگام شهادت 57 سال داشت.

پس از شهادت حسين‏«ع‏»33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير، غير از زخمهاى تير بر بدن آن حضرت بود.

اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون،حسين توست (2)

شركت كنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسين 10 نفر بودند.

تعداد سپاه كوفه 33 هزار نفر بودند كه به جنگ امام حسين آمدند. آنچه در نوبت ‏اول آمد تعداد 22 هزار بودند به اين صورت: عمر سعد با 6000، سنان با 4000، عروة بن‏قيس با 4000، شمر با 4000، شبث بن ربعى با 4000. آنچه بعدا اضافه شدند: يزيد بن‏ركاب كلبى با 2000، حصين بن نمير با 4000، مازنى با 3000، نصر مازنى با 2000 نفر.

سيد الشهداء روز عاشورا براى 10 نفر مرثيه خواند و در شهادتشان سخنانى فرمود و آنان را دعا، يا دشمنان آنان را نفرين كرد. اينان عبارتند از : على اكبر، عباس، قاسم، عبد الله بن حسن، عبد الله طفل شير خوار، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد رياحى، زهير بن قين و جون. و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد:

مسلم و هانى.

امام حسين‏«ع‏» بر بالين 7 نفر از شهدا پياده رفت : مسلم بن عوسجه، حر، واضح‏رومى، جون، عباس، على اكبر، قاسم.

سر سه شهيد را روز عاشورا به جانب امام حسين‏«ع‏» انداختند : عبد الله بن عميركلبى، عمرو بن جناده، عابس بن ابى شبيب شاكرى.

سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه كردند:على اكبر، عباس، عبد الرحمن بن عمير.

مادر 9 نفر از شهداى كربلا در روز عاشورا حضور داشتند و شاهد شهادت پسر بودند: عبد الله بن حسين (حضرت علی اصغر علیه السلام) كه مادرش رباب بود ، عون بن عبد الله جعفر مادرش زينب، قاسم بن حسن مادرش رمله، عبد الله بن حسن مادرش بنت‏شليل جيليه، عبد الله بن مسلم ‏مادرش رقيه دختر على‏«ع‏»، محمد بن ابى سعيد بن عقيل، عمرو بن جناده، عبد الله بن وهب‏ كلبى مادرش ام وهب، على اكبر(بنا به نقلى مادرش ليلى،كه ثابت نيست).

5 كودك نابالغ در كربلا شهيد شدند:عبد الله رضيع شير خوار امام حسين (حضرت علی اصغر علیه السلام)، عبد الله بن‏ حسن، محمد بن ابى سعيد بن عقيل، قاسم بن حسن، عمرو بن جناده انصارى.

5 نفر از شهداى كربلا، از اصحاب رسول خدا بودند: انس بن حرث كاهلى، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانى بن عروه، عبد الله بن بقطر عميرى.

در ركاب سيد الشهداء، تعداد 15 غلام شهيد شدند: نصر و سعد (از غلامان‏على‏«ع‏»)، منحج (غلام امام مجتبى‏«ع‏»)، اسلم و قارب (غلامان امام حسين‏«ع‏»)حرث‏غلام حمزه، جون غلام ابوذر، رافع غلام مسلم ازدى، سعد غلام عمر صيداوى، سالم غلام‏بنى المدينه، سالم غلام عبدى، شوذب غلام شاكر، شيب غلام حرث جابرى، واضح غلام‏حرث سلمانى. اين 14 نفر در كربلا شهيد شدند. سلمان غلام امام حسين‏«ع‏»، كه آن‏حضرت او را به بصره فرستاد و آنجا شهيد شد.

2 نفر از ياران امام حسين‏«ع‏» روز عاشورا اسير و شهيد شدند: سوار بن منعم و موقع بن ثمامه صيداوى. 4 نفر از ياران امام در كربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسيدند: سعد بن‏حرث و برادرش ابو الحتوف، سويد بن ابى مطاع (كه مجروح بود و محمد بن ابى سعيد بن‏عقيل. 7 نفر در حضور پدرشان شهيد شدند : على اكبر، عبد الله بن حسين ، عمرو بن جناده، عبد الله بن يزيد، عبيد الله بن يزيد، مجمع بن عائذ، عبد الرحمن بن مسعود. 5 نفر از زنان از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمده و حمله يا اعتراض كردند: كنيز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله كلبى، مادر عبد الله كلبى،زينب كبرى، مادرعمرو بن جناده. زنى كه در كربلا شهيد شد مادر وهب(همسر عبد الله بن عمير كلبى)بود.

زنانى كه در كربلا بودند: زينب سلام الله علیها، ام كلثوم، فاطمه، صفيه، رقيه، ام هانى (اين 6 نفر ازاولاد امير المؤمنين(ع) بودند) فاطمه و سكينه (دختران سيد الشهدا علیه السلام) رباب، عاتكه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقيل، فضه نوبيه، كنيز خاص حسين، مادر وهب بن عبد الله.


1-بخش عمده‏اى از اين آمار از كتاب‏«زندگى ابا عبد الله الحسين‏»،عماد زاده،«وسيلة الدارين فى انصار الحسين‏»،سيد ابراهيم موسوى و«ابصار العين‏»،سماوى است.

2-محتشم كاشانى.

و کتاب فرهنگ عاشورا ، جواد محدّثی

 

 

 

عاشورا در آينه آمار و ارقام

 


22ـ روز شمار حوادث نهضت عاشورا

15 رجب: مرگ معاويه193

28 رجب سال 60 (شب يكشنبه): خروج امام حسين(عليه السلام) از مدينه.194

3 شعبان (شب جمعه): ورود امام(عليه السلام) به مكه.195

10 رمضان: رسيدن نخستين نامه هاى كوفيان توسط عبدالله بن مِسْمَع همدانى و عبدالله بن وال به امام(عليه السلام).196

12 رمضان: رسيدن 150 نامه از كوفيان به امام(عليه السلام) توسط قيس بن مُسْهِر صيداوى، عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى و عمارة بن عبد سلولى.197

14 رمضان: وصول نامه سران و مردم كوفه به امام(عليه السلام) توسط هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبدالله حنفى.198

15 رمضان: خروج مسلم از مكه به سوى كوفه براى انجام مأموريت.199

5 شوال: ورود مسلم به كوفه.200

8 ذيحجه (سه شنبه): خروج امام حسين(عليه السلام) از مكه.201

8 ذيحجه: قيام مسلم بن عقيل در كوفه.202

9 ذيحجه: شهادت حضرت مسلم.203

2 محرم: ورود امام(عليه السلام) به كربلا.204

3 محرم: ورود عمر سعد به كربلا با سپاه چهار هزار نفرى.205

6 محرم: يارى خواستن حبيب بن مظاهر از قبيله بنى اسد براى يارى امام حسين(عليه السلام) و ناكامى او در اين مأموريت.206

7 محرم: بستن آب بر روى امام حسين(عليه السلام) و يارانش.207

9 محرم: تاسوعا و ورود شمر به كربلا.208

9 محرم: اعلام جنگ لشكر عمر سعد به امام(عليه السلام) و مهلت خواستن حضرت از عمر سعد.209

10 محرم: واقعه عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السلام)، اهل بيت(عليهم السلام) و يارانش.


11 محرم: حركت اسرا به سوى كوفه.210

11 محرم: دفن شهدا توسط بنى اسد (از اهل غاضريّه).211

1 صفر: روز ورود اهل بيت(عليهم السلام) و سر مطهّر امام حسين(عليه السلام) به شام.212

20 صفر: اربعين حسينى و ورود اهل بيت(عليهم السلام) به كربلا.213

20 صفر: بازگشت اهل بيت(عليهم السلام) از شام به مدينه بنا بر برخى اقوال.214

كتابنامه
1. موسوى خويى، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواه، چاپ پنجم: [بى جا، بى نا ]، 1413 ق.
2. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، داراحياء الكتب العربيه، 1378 ق.
3. ابن اعثم، كتاب الفتوح، تحقيق على شيرى، بيروت، دارالاضواء، 1411 ق.
4. ابن جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن على بن محمد، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1412ق.
5. ابن حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، تحقيق شيخ عادل احمد عبدالموجود و شيخ على محمد معوض، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ق.
6. ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، 1404 ق.
7. ابن حجر عسقلانى، تبصير المنتبه، قاهره، دارالقومية العربيه.
8. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، تحقيق يوسف بقاعى، بيروت، افست دارالاضواء، 1421ق.
9. ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، تهران، مؤسسة الاعلمى، [بى تا].
10. ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفريد، تحقيق على شيرى، چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1409 ق.
11. ابن عبد ربه، العقد الفريد، مطبعة اللجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1365 ق.
12. ابن عبدالبرّ قرطبى، الاستيعا فى معرفة الاصحاب، تحقيق شيخ عادل احمد عبدالموجود و شيخ على محمد معوض، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ق.
13. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ق.
14. ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين، تحقيق محمد باقر محمودى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1414 ق.
15. ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسه، تحقيق على شيرى، بيروت، دارالاضواء، 1410ق.
16. ابن نما حلى، مثيرالأحزان، نجف، مطبعة الحيدريه، 1369 ق.
17. ابوالصلاح حلبى، تقريب المعارف، تحقيق فارس تبريزيان حسون، [بى جا ]، محقق، 1375.
18. ابن كثير دمشقى، ابوالفداء اسماعيل، البداية و النهايه، تحقيق على شيرى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ق.
19. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، قم، مؤسسه دارالكتاب، 1385 ق.
20. طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1409 ق.
21. ابوحنيفه دينورى، الأخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، قاهره، داراحياء الكتب العربيه، 1960 م.
22. تميمى مغربى، ابوحنيفه نعمان بن محمد، شرح الأخبار فى فضائل الائمة الاطهار، تحقيق سيد محمد حسينى جلالى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، [بى تا].
23. بيرونى خوارزمى، ابوريحان محمد بن احمد، الآثار الباقية عن القرون الخاليه، بيروت، دارصادر، [بى تا].
24. بلخى، ابوزيد احمد بن سهل، البدء والتاريخ، بيروت، دارالكتب العلميه، 1417ق.
25. مسكويه رازى، ابوعلى، تجارب الامم وتعاقب الهمم، تحقيق ابوالقاسم امامى، چاپ اول: تهران، سروش، 1366.
26. ازدى غامدى كوفى، ابومخنف لوط بن يحيى، وقعة الطف، تحقيق محمد هادى يوسفى غروى، چاپ سوم: قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1417 ق.
27. طبرسى، ابومنصور احمدبن على بن ابى طالب، الاحتجاج، سيد محمّد باقر خرسان، نجف، دارالنعمان، 1386 ق.
28. هيتمى، احمد بن حجر، الصواعق المحرقة فى ردّ اهل البدع و الزندقه، تعليق عبدالوهاب عبداللطيف، چاپ دوم: قاهره، مكتبة القاهره، 1385ق.
29. بلاذرى، احمد بن يحيى جابر، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكّار و رياض زركلى، بيروت، دارالفكر، 1417 ق.
30. كفعمى، تقى الدين ابراهيم بن على، المصباح، قم، منشورات الشريف الرضى و زاهدى.
31. مُحَلّى، حميد بن احمد، الحدائق الورديه فى مناقب ائمة الزيديّه، تحقيق مرتضى بن زيد محطورى حسنى، چاپ اول: صنعاء، مكتبة بدر، 1423ق.
32. عصفرى، خليفة بن خياط، تاريخ خليفة بن خياط، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، 1414ق.
33. خوارزمى، مقتل الحسين، تحقيق محمد طاهر سماوى، قم، دارانوار الهدى، 1418 ق.
34. ذهبى، سير اعلام النبلاء، بيروت، مؤسسة الرساله، 1413ق.
35. جعفريان، رسول، تأملى در نهضت عاشورا، چاپ دوم: قم، انصاريان، 1381.
36. حلى، رضى الدين على بن يوسف مطهر، العدد القويه، تحقيق سيد مهدى رجايى، چاپ اول: قم، مكتبة آية الله المرعشى النجفى، 1408ق.
37. قزوينى، زكريا محمد بن محمود، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، چاپ شده در حاشيه كتاب حياة الحيوان دميرى، [بى جا، بى نا، بى تا].
38. سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص من الامة بذكر خصائص الائمه، تحقيق حسين تقى زاده، چاپ اول: [بى جا]، مركز الطباعة و النشر للمجمع العالمى لأهل البيت، 1426 ق.
39. سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، قدّم له سيّد صادق بحرالعلوم، تهران، مكتبة نينوى الحديثه، [بى تا].
40. سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس الهلالى، تحقيق محمد باقر انصارى زنجانى، [بى جا، بى نا، بى تا].
41. طبرانى، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى، چاپ دوم: قاهره، مكتبة ابن تيميه، [بى تا].
42. سيد ابن طاووس، الاقبال بالاعمال الحسنة فيما يعمل مرة فى السنه، تحقيق جواد قيّومى اصفهانى، [بى جا]، مكتب الاعلام الاسلامى، 1416 ق.
43. سيد ابن طاووس، الملهوف على قتلى الطفوف، تحقيق فارس حسّون، چاپ چهارم: تهران، دارالاسوه، 1383.
44. ابن عنبه، سيّد جمال الدين احمد بن على حسنى، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، تصحيح محمد حسن آل طالقانى، نجف، مطبعة الحيدريه، 1380ق.
45. عاملى، سيد محسن امين، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ق.
46. ذهبى، شمس الدين، تاريخ الاسلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمُرى، چاپ دوم: بيروت، دارالكتاب العربى، 1418ق.
47. نويرى، شهاب الدين احمد بن عبدالوهّاب، نهاية الارب فى فنون الادب، قاهره، مكتبة العربيه، 1395 ق.
48. محلاتى، ذبيح الله، فرسان الهيجاء، چاپ دوم: تهران، مركز نشر كتاب، 1390ق.
49. شيخ صدوق، الأمالى، تحقيق مؤسسة البعثه، چاپ اول: قم، مؤسسة البعثه، 1417 ق.
50. شيخ صدوق، الخصال، تصحيح على اكبر غفارى، قم، منشورات جماعة المدرسين، 1362.
51. شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا، تحقيق شيخ حسين اعلمى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1404 ق.
52. شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، تصحيح على اكبر غفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1405ق.
53. شيخ طوسى، الامالى، تحقيق مؤسسة البعثه، چاپ اول: قم، دارالثقافه، 1414 ق.
54. شيخ طوسى، رجال الطوسى، تحقيق جواد قيومى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1415 ق.
55. شيخ كلينى، الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1363.
56. شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، تحقيق مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، قم، دارالمفيد، 1413 ق.
57. شيخ مفيد، مسارّ الشيعه، (چاپ شده در جلد 7 مؤلفات شيخ مفيد)، تحقيق مهدى نجف، چاپ دوم: بيروت، دارالمفيد، 1414ق.
58. صفدى، صلاح الدين خليل بن أيبك، الوافى بالوفيات، بيروت، المعهد المانى.
59. مامقانى، عبدالله، تنقيح المقال، تهران، انتشارات جهان، [بى تا].
60. مسعودى، على بن حسين، اثبات الوصيه، قم، انتشارات انصاريان، 1417 ق.
61. اربلى، على بن عيسى بن ابى الفتح، كشف الغمة فى معرفة الائمه، بيروت، دارالأضواء، 1405 ق.
62. عمرى، على بن محمد، المجدى فى انساب الطالبيين، چاپ اول: قم، مكتبة آية الله مرعشى نجفى، 1409 ق.
63. طبرى، عماد الدين حسن بن على، كامل بهائى (الكامل البهائى فى السقيفه)، تهران، مكتبة المصطفوى، [بى تا].
64. طبرى، عماد الدين، بشارة المصطفى، تحقيق جواد قيومى اصفهانى، چاپ اول: قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1420 ق.
65. زرگرى نژاد، غلامحسين، نهضت امام حسين و قيام كربلا، چاپ اول: تهران، سمت، 1383.
66. خواند مير، غياث الدين بن همام الدين حسينى، تاريخ حبيب السير فى اخبار افراد بشر، تهران، انتشارات كتابخانه خيام، 1333.
67. طبرسى، فضل بن حسن، تاج المواليد، قم، مكتبة آية الله مرعشى نجفى، 1406ق.
68. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، چاپ اول: قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، 1417ق.
69. كوفى اسدى، فضيل بن زبير بن عمر بن درهم، «تسمية من قتل مع الحسين»، تحقيق سيد محمد رضا حسينى جلالى، فصلنامه تراثنا، شماره 2، 1406ق.
70. مغربى، قاضى نعمان، دعائم الاسلام، تحقيق آصف بن على اصغر فيضى، قاهره، دارالمعارف، 1383 ق.
71. معلوف، لوئيس، المنجد فى الاعلام، چاپ دوازدهم: بيروت، افست دارالمشرق، [بى تا].
72. طبرى، محب الدين احمد بن عبدالله، ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، قاهره، مكتبة القدسى، 1356ق.
73. مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق.
74. مجلسى، محمدباقر، جلاء العيون، چاپ اول: تهران، رشيدى، 1362.
75. حسينى موسوى، محمد بن ابى طالب، تسلية المُجالس و زينة المَجالس، تحقيق فارس حسّون، چاپ اول: قم، مؤسسة المعارف الاسلاميه، 1418ق.
76. باعونى، محمد بن احمد، جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب، تحقيق محمدباقر محمودى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1415 ق.
77. دولابى، محمد بن احمد، الذرية الطاهره، تحقيق سعد مبارك حسن، كويت، دارالسلفيه، 1407 ق.
78. طبرى، محمد بن جرير بن رستم، دلائل الامامه، تحقيق مؤسسة البعثه، چاپ اول: قم، مؤسسة البعثه، 1413 ق.
79. تميمى بستى، محمد بن حبّان بن احمد، الثقات، چاپ اول: [بى جا]، مؤسسة الكتب الثقافيه، 1393 ق.
80. طوسى، محمد بن حسن، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، چاپ اول: بيروت، مؤسسة فقه الشيعه، 1411 ق.
81. ابن سعد، «ترجمة الحسين و مقتله»، تحقيق سيد عبدالعزيز طباطبايى، فصلنامه تراثنا، سال سوم، شماره 10، 1408 ق.
82. سماوى، محمد بن طاهر، إبصار العين فى أنصار الحسين، تحقيق محمد جعفر سماوى، قم، مركز الدراسات الاسلامية لحرس الثوره، 1377.
83. شافعى، محمد بن طلحه، كفاية الطالب فى مناقب اميرالمؤمنين، تحقيق محمد هادى امينى، تهران دار احياء تراث اهل البيت، 1404 ق.
84. شافعى، محمد بن طلحه، مطالب السؤول فى مناقب الرسول، تحقيق ماجد بن احمد العطيه، بيروت، مؤسسة امّ القرى، 1420 ق.
85. ابن اَبّار، محمد بن عبدالله بن ابى بكر قضاعى، دُرَرَ السمط فى خبر السبط، تحقيق عزالدين عمر موسى، چاپ اول: بيروت، دارالغرب الاسلامى، 1407ق.
86. نيشابورى، محمد بن فتال، روضة الواعظين، تحقيق سيد محمد مهدى خرسان، قم، منشورات الشريف الرضى، [بى تا].
87. مشهدى، المزار الكبير، تحقيق جواد قيّومى اصفهانى، چاپ اول: قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1419 ق.
88. سپهر، محمدتقى، ناسخ التواريخ، چاپ سوم: تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1368.
89. تسترى، شيخ محمدتقى، قاموس الرجال، قم، مؤسسة النشر الاسلامى.
90. شمس الدين، محمد مهدى، انصار الحسين، چاپ دوم:[بى جا]، الدار الاسلاميه، 1401 ق.
91. مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق سعيد محمد لحّام، بيروت، دارالفكر، 1421 ق.
92. كاشفى، ملاحسين، روضة الشهداء، قم، نويد اسلام، 1381.
93. ميرخواند، تاريخ روضة الصفا، تصحيح جمشيد كيان فر، چاپ اول: تهران، اساطير، 1380.
94. هادى بن ابراهيم وزير، نهاية التنويه فى ازهاق التمويه، تحقيق احمد بن دره ابن عبدالله حوريه و ابراهيم بن مجد الدين بن محمد مؤيّدى، چاپ اول: يمن، منشورات مركز اهل البيت للدراسات الاسلاميه، 1421 ق.
95. جرجانى شجرى، يحيى بن حسين بن اسماعيل، الامالى الخميسيه، بيروت، عالم الكتب.
96. يوسفى غروى، محمدهادى، وقعة الطف، چاپ سوم: قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1417 ق.
--------------------------------------------------------------------------------
1. دانشجوى دكترى تاريخ اسلام.
2. بنابراين به برخى از اعداد و ارقام كه چندان اهميت ندارد، پرداخته نمى شود.
3. ابن اعثم، كتاب الفتوح، ج5، ص 29; شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج2، ص 38; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، 98; ابن جوزى، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، ج5 ص 327; خوارزمى، مقتل الحسين(عليه السلام)، ج1، ص 283; اربلى، كشف الغمه، ج2، ص 253; محمد بن طلحه شافعى، مطالب السؤول فى مناقب الرسول(صلى الله عليه وآله)، ج2، ص 71; سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص من الامة بذكر خصائص الائمة(عليهم السلام)، ج2، ص 146; سيد ابن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ص 24; ابن كثير، البداية و النهايه، ج 8، ص 162; ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج2، ص 302.
4. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 262. عبارت وى در اين باره چنين است: «... فحملوا معهم نحواً من ثلاثة و خمسين صحيفة ...» البته برخى محققان معاصر، تعبير «ثلاثه» را تصحيف «مائه» دانسته و گزارش طبرى را نيز همان 150 نامه تلقى كرده اند و شاهد بر اين امر را نقل شيخ مفيد، ابن اعثم، خوارزمى و سبط ابن جوزى گرفته اند كه آنان نيز150 نامه نوشته اند و احتمالا همه آنان از ابومخنف نقل كرده اند (محمد هادى يوسفى غروى، وقعة الطف، ص 93). اما چنان كه در متن ملاحظه مى شود، بلاذرى با اين كه احتمالا از ابومخنف نقل كرده است، 50 نفر گزارش كرده است، هم چنان كه سبط ابن جوزى كه 150 نامه گزارش كرده است، از ابن اسحاق نقل كرده است، نه از ابومخنف (همان، ص 244).
5. بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 370.
6. محمد بن سعد، «ترجمة الحسين(عليه السلام) و مقتله»، تحقيق سيد عبدالعزيز طباطبايى، فصلنامه تراثنا، سال سوم، شماره 10، 1408ق، ص 174.
7. همان، ص 24. ابن نما نيز به رقم دوازده هزار اشاره كرده است (مثيرالاحزان، ص 16).
8. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 275; ابوحنيفه دينورى، الاخبار الطوال، ص 235; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 41; ابن جوزى، همان، ج 5، ص 325; سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ج2، ص 141; ابن نما حلى، مثيرالاحزان، ص 21; سيد ابن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ص 25; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 299; ابن عنبه، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، ص 191ـ 192.
9. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص259 به نقل از عمار دهنى، ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين(عليه السلام)، ص 302; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 99; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 306; احمد بن حجر هيتمى، الصواعق المحرقة فى ردّ اهل البدع و الزندقه، ص 196. مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج3، ص 65 و سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ج2، ص 141. 18هزار نفر را به عنوان قول ديگر، بيان كرده اند.
10. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 43; مجلسى، بحار الانوار، ج44، ص 68. اما در برخى مآخذ، به جاى 20 هزار نفر، 18 هزار نفر گزارش شده است (سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس الهلالى، ص 188; مجلسى، بحارالانوار، ج 27، ص 212). خواند مير نيز به اين قول اشاره كرده است (غياث الدين بن همام الدين حسينى (خواند مير)، تاريخ حبيب السير فى اخبار افراد بشر، ج 2، ص 42).
11. ابن اعثم، همان، ج5، ص 40; خوارزمى، مقتل الحسين(عليه السلام)، ج 1، ص 290.
12. ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 99. او پس از اقامت مسلم در منزل عروه، اين آمار را گزارش كرده است.
13. ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسه، ج2، ص8; احمدبن محمد بن عبد ربه اندلسى، العقد الفريد، ج4، ص354.
14. ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين(عليه السلام)، ص 284 و ابن نما حلى، مثيرالاحزان، ص 16.
15. طبرى، همان، ج5، ص 489 (حوادث سال 121).
16. ابن سعد، ترجمة الحسين و مقتله، ص 174; بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 422; طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص 294; شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 71; ابن نما حلى، مثيرالاحزان، ص 16; سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ج2، ص 133; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج3، ص 299.
17. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص70ـ71.
18. همان، ص 175 و ذهبى، سيراعلام النبلاء، ج3، ص 299.
19. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 260 به نقل از عمار دهنى و ص 275 به نقل از ابومخنف، و شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 52.
20. ابن اعثم، الفتوح، ج5، ص 49; خوارزمى، مقتل الحسين(عليه السلام)، ج1، ص 297. مسعودى، تنها 18 هزار نفر را گفته است (مروج الذهب و معادن الجوهر، ج3، ص 68).
21. مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 101.
22. تهذيب التهذيب، ج2، ص 303.
23. طبرى، همان، ج4، ص 279; ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 69. مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص 69; شيخ فيد، الارشاد، ج2، ص 57، طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ج1، ص 443 و ابن نما حلى، مثيرالاحزان، ص 24. تنها 70 نفر را گفته اند.
24. دينورى، الاخبار الطوال، ص 240.
25. ابن اعثم، همان، ج5، ص 53.
26. محمد مهدى شمس الدين، انصار الحسين(عليه السلام)، ص 43.
27. به عنوان نمونه، «يزيد بن زياد بن مهاصر (ابوالشعثاء كندى)» به نام هاى يزيد بن مهاجر جعفى، يزيد بن زياد بن مظاهر كندى، زائدة بن مهاجر و... نيز ضبط شده است. ر.ك: محمد مهدى شمس الدين، همان، ص 111، 117 و 121.
28. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 122.
29. دينورى، الاخبار الطوال، ص 228; طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص 253; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 34; ابن اعثم، همان، ج 5، ص 22; فتال نيشابورى، روضة الاعظين، ص 171; طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ج1، ص 435; خوارزمى، همان، ج1، ص 273; سبط ابن جوزى، همان، ص 236.
30. شيخ صدوق، الامالى، مجلس 30، ح1، ص 217 و مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 313.
31. ابن سعد، همان، ص 170.
32. ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين(عليه السلام)، ص 299; ابن كثير، همان، ج8، ص 178.
33. ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسه، ج2، ص 10 و ابن عبدربه، العقد الفريد، ج4، ص 355.
34. ابن اعثم، همان، ج5، ص 69; خوارزمى، مقتل الحسين(عليه السلام)، ج1، ص 317; محمد بن طلحه شافعى، مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، ج2، ص 73; اربلى، كشف الغمه، ج2، ص 253; ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج2، ص 6. البته اين منابع، تمام همراهان امام(عليه السلام)(اعم از زن و مرد و اهل بيت و ياران) را اين رقم نوشته اند.
35. ابن كثير، همان، ج6، ص 259.
36. اما گزارش ابن عساكر كه ابن كثير نيز آن را نقل كرده است، بدون لحاظ بنى هاشم است كه اگر تعداد آنان نيز در گزارش آمده بود، آمار او به ارقام گزارش هاى ديگر، نزديك مى شد.
37. طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص 292; يحيى بن حسين بن اسماعيل جرجانى شجرى، الامالى الخميسيه، ج1، ص 191ـ 192; سيد ابن طاووس، اللهوف فى قتلى الطفوف، ص 60; ذهبى، سير أعلام النبلاء، ج3، ص 308; ابن كثير، همان، ج 8، ص 214; ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، ج2، ص 71; همو، تهذيب التهذيب، ج2، ص 304. ابن نما، خبر عمار دهنى از امام باقر(عليه السلام) را مربوط به روز عاشورا دانسته است. (مثير الاحزان، ص 39).
38. همان، ص 178; ابن عساكر، همان، ص 329; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج3، ص 298 و 300.
39. همان، ص 177.
40. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج2، ص 243.
41. مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص 71. هم چنين سبط ابن جوزى، همان، ج2، ص 161 و مجلسى، بحارالانوار، ج45، ص 74. گزارش مسعودى را نقل كرده اند، اما به جاى 500 سوار، 1000 سوار نوشته اند.
42. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 107.
43. بَلَنسيّه، ناحيه و شهرى است در شرق كشور اسپانيا كه امروزه آن را «والنسيا» خوانند (لويس معلوف، المنجد فى الاعلام، ماده «بلنسيه»).
44. ابن ابار، محمد بن عبدالله بن ابى بكر قضاعى، دُرَرَ السمط فى خبر السبط، ص 104.
45. ر.ك: تسترى، قاموس الرجال، ج8، ص 8ـ9 و خويى، معجم رجال الحديث، ج 13، ص 268ـ 269.
46. طبرى، تاريخ الامم والملوك، ص 300ـ301 و شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 75.
47. طبرى، همان، ج 4، ص320; شيخ مفيد، همان، ج2، ص 95. بسيارى از مورخان، اين قول را قائل شده اند: بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، 395; دينورى، الاخبار الطوال، ص 256; ابن اعثم، كتاب الفتوح، ج5، ص 101; قاضى نعمان مغربى، شرح الاخبار، ج3، ص 155; طبرى، دلائل الامامه، ص 178; فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 184; طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ج1، ص 457; خوارزمى، مقتل الحسين(عليه السلام)، ج 2، ص 6; ابن جوزى، المنتظم، ج5، ص 339; عماد الدين طبرى، كامل بهائى (الكامل البهائى فى السقيفه)، ج2، ص 281; ابن كثير، همان، ج 8، ص 192.
48. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 295; بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 424; شمس الدين ذهبى، تاريخ الاسلام، ج5، ص 15.
49. همان، ج 5، ص 489. (ذيل حوادث سال 121).
50. همان، ج3، ص 154; ابوزيد احمد بن سهل بلخى، البدء والتاريخ، ج2، ص 241.
51. على بن حسين مسعودى، اثبات الوصيه، ص 166.
52. همان، ج2، ص 6; محمد بن ابى طالب حسينى موسوى، تسلية المُجالس و زينة المَجالس، ج2، ص 275; مجلسى، بحار الانوار، ج 45، ص 4. عبارت خوارزمى در اين باره چنين است: «... و كان معه اثنان و ثلاثون فارساً و اربعون راجلاً و فى رواية : اثنان و ثمانون راجلاً ...». البته اين در صورتى است كه «اثنان و ثمانون راجلا» عطف به «اربعون راجلا» باشد كه با احتساب سوارگان سپاه امام(عليه السلام)، مجموعا تعداد آنان 114 نفر (سواره و پياده) مى شود.
53. تذكرة الخواص، ج2، ص 160. هم چنين او قول به 170 نفر (70 نفر سواره و 100 نفر پياده) و نيز قول به 30 سواره را نيز بيان كرده است (همان).
54. الصواعق المحرقه، ص 197.
55. ابن اعثم، همان، ج5، ص 84 ـ 90 و ص101; خوارزمى، همان، ج1، ص 341ـ 345. البته خوارزمى، نام برخى از فرماندهان را متفاوت از ابن اعثم نوشته است; ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب، ج1، ص 67; مجلسى، همان، ج 44، ص 386. ملاحسين كاشفى، اين عدد را صحيح ترين رقم آمار سپاه دانسته است (روضة الشهداء، ص 346).
56. شيخ صدوق، الامالى، مجلس 24، ص 177، ح 3 و مجلس 70، ص 547، ح 10. سيد ابن طاووس نيز به اين رقم اشاره كرده است (اللهوف، ص 70).
57. اثبات الوصيه، ص 166.
58. دلائل الامامه، ص 178.
59. مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 106.
60. تذكرة الخواص، ج2، ص 161.
61. ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ص 191; سيد ابن طاووس همين آمار را با قيد روز ششم آورده است (اللهوف، ص 52).
62. عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، ص 192.
63. همان، ص 346.
64. ابن سعد، ترجمة الحسين و مقتله، ص 184; بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 411; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 348; ابوحنيفه نعمان بن محمد تميمى مغربى، شرح الاخبار، ج3، ص 155; مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج3، ص 73; نويرى، نهاية الارب فى فنون الادب، ج 20، ص 463; ابن كثير، البداية و النهايه، ج8، ص 205ـ206.
65. بلاذرى، همان، ج3، ص 405 و طبرى، همان، ج4، ص 340، تعداد كشته ها را 5 نفر نوشته اند.
66. بلاذرى، همان، ج3، ص 404 و طبرى، همان، ج4، ص 336، تعداد كشته ها را توسط نافع، 12 نفر نوشته اند.
67. چنان كه در جاى خود بايد بررسى شود، شيخ صدوق از افرادى است كه على اكبر فرزند جوان امام(عليه السلام)را على اصغر مى نامد.
68. الامالى، مجلس 30، ح1، ص 223ـ226; فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 186ـ 188.
69. در صورتى كه وهب، 8 نفر كشته باشد.
70. ابن شهرآشوب، همان، ج 4، ص 109ـ114.
71. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج3، ص 263.
72. ابن اعثم، همان، ج5، ص 115; خوارزمى، همان، ج2، ص 35. خوارزمى در ادامه مى نويسد: على اكبر (در مجموع) 200 نفر را كشت (همان).
73. ابن سعد، ترجمة الحسين و مقتله، ص 184; بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 411; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 348; ابوعلى مسكويه رازى، تجارب الامم و تعاقب الهمم، ج2، ص 73; طبرسى، تاج المواليد، ص 31; خوارزمى، همان، ج2، ص 44; ابن كثير، همان، ج 8، ص 205.
74. فضيل بن زبير بن عمر بن درهم كوفى اسدى، «تسمية من قتل مع الحسين(عليه السلام)»، تحقيق سيد محمد رضا حسينى جلالى، فصلنامه تراثنا، شماره 2، 1406ق، ص 149ـ 156. البته طبق شماره گذارى محقق رساله فضيل، نام شهدا، 107 نفر شده است، اما بايد توجه داشت كه وى (در شماره هاى 81 و 82 ) نام دو نفر به نام هاى كثير بن عبدالله شعبى و مهاجر بن أوس را از ياران امام(عليه السلام) شمرده است، در حالى كه آنان از سپاهيان دشمن بوده اند. احتمالا در نسخه خطى، نام يكى از شهدا (به احتمال زياد، زهير بن قين) حذف شده است و در ادامه گزارش، نام قاتلان او، يعنى مهاجر و كثير به عنوان ياران امام(عليه السلام) به حساب آمده اند. اين مطلب را قراينى تأييد مى كند: اوّل، آن كه طبرى در جريان شهادت زهير بن قين نوشته است : «فشد عليه كثير بن عبدالله الشعبى و مهاجر بن اوس فقتلاه» (ج4، ص 336)، دوم، آن كه در گزارش فضيل بن زبير، نام زهير بن قين به چشم نمى خورد و تنها از شخصى به نام زهير بن سليم ياد شده است كه غير از زهير بن قين است، چرا كه زهير بن سليم، أزدى و زهير بن قين، بَجَلى است. سوم، آن كه فضيل پيش از ذكر نام كثير مى نويسد: «و قتل من بجيلة...» كه طبعاً چون زهير، بجلى است، يكى از كشته ها او بوده است، اما نام او در فهرست اسامى وجود ندارد، لذا مناسب است نام او در فهرست آورده شود. افزون بر اين، نام سلمان بن مضارب، به عنوان پسر عموى مهاجر بن اوس پس از نام او آورده شده است كه اين تنها با بودن نام زهير پيش از وى، صحيح است، چون سلمان پسر عموى زهير است (سيد ابوالقاسم خويى، معجم رجال الحديث، ج9، ص 193) نه مهاجر، چرا كه قين و مضارب، پدران زهير و سلمان، فرزندان قيس بودند و سلمان در سال 60ق با پسر عموى خود به مكه آمده بود و چون زهير به كاروان امام(عليه السلام)پيوست، او نيز جزء ياران امام(عليه السلام) قرار گرفت (سماوى، إبصار العين فى انصار الحسين(عليه السلام)، ص 169).
75. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 351; دينورى، پيشين، ص 260; شيخ مفيد، پيشين، ج2، ص 118; ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ق، ج 18، ص 445; ابن كثير، همان، ج8، ص 208; صفدى، الوافى بالوفيات، ج 14، ص 189; ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ص 193; ميرخواند، تاريخ روضة الصفا، ج5، ص 2270.
76. ابن اعثم، همان، ج5، ص 127. با توجه به آن كه گزارش خوارزمى، همان گزارش ابن اعثم است و در گزارش وى به جاى «ثلاثين»، «ثمانين» آمده است، به نظر مى رسد، واژه «ثلاثين» در گزارش ابن اعثم، تصحيف «ثمانين» باشد، چرا كه آمار 32 نفرى اصحاب امام حسين(عليه السلام) (كه در گزارش ابن اعثم آمده است) به هيچ رو با آمارهاى ديگر، سازگارى ندارد.
77. سبط ابن جوزى، همان، ج2، ص 193.
78. ابن عبد ربه، العقد الفريد، مطبعة اللجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1365 ق، ج4، ص 328.
79. خوارزمى، همان، ج2، ص 62.
80. ابن سعد، همان، ص 190.
81. ابوزيد احمد بن سهل بلخى، البدء والتاريخ، ج2، ص241 و مسعودى، مروج الذهب ومعادن الجوهر، ج3، ص72.
82. سيد محسن امين عاملى، اعيان الشيعه، ج1، ص 610ـ612.
83. شيخ مهدى شمس الدين، انصار الحسين(عليه السلام)، ص 49 و 52. اما او در صفحه 54 مى نويسد: تعداد ياران 100 نفر بودند، كمى بيشتر يا كمتر از صد نفر.
84. ذبيح الله محلاتى، فرسان الهيجاء، ج2، ص 154.
85. غلامحسين زرگرى نژاد، نهضت امام حسين(عليه السلام) و قيام كربلا، ص 291ـ386.
86. ابن سعد، همان، ص 196، ح 305; خليفة بن خياط عصفرى، تاريخ خليفة بن خياط، ص 179; سليمان بن احمد طبرانى، المعجم الكبير، ج3، ص 104 و 119; شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ص 533; همو، الامالى، مجلس 87، ص 694; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 125ـ126; محمد بن حسن طوسى، الامالى، ص 162، ح 268; عماد الدين طبرى، بشارة المصطفى، ص 426; خوارزمى، همان، ج2، ص 53; اربلى، همان، ج2، ص 267; ابن كثير، همان، ج 8، ص 205. البته در بيشتر اين منابع، بدون احتساب امام حسين(عليه السلام)، 17 نفر مى شود.
87. همانند آن چه در كمال الدين شيخ صدوق و امالى شيخ طوسى نقل شده است.
88. تسمية من قتل مع الحسين(عليه السلام)، ص 149ـ151. هم چنين شيخ صدوق، الخصال، ص 519، ابن شهرآشوب، همان، ج 4، ص 179 و ابن ابى الحديد، همان، ج 15، ص 251 اين آمار را (بدون احتساب مسلم بن عقيل) ذكر كرده اند.
89. ابن ابى حاتم رازى، السيرة النبويه، ص 588.
90. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 293 (روايت عمّار دهنى از امام باقر(عليه السلام)); ابن جوزى، المنتظم، ج 5، ص340; ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج2، ص 304.
91. ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ج3، ص 138; ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج41، ص 386; اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 314، مسعودى نيز زمان نام بردن از شهداى بنى هاشم، نام 14 نفر را آورده است (مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3 ص 72).
92. نويرى، همان، ج 20، ص 461ـ 462.
93. خليفة بن خياط، همان، ص 179; طبرانى، همان، ج 3، ص 118; ابن عبد ربه اندلسى، العقد الفريد، ج4، ص 358; على بن محمد عمرى، المجدى فى انساب الطالبيين، ص 15; ابن عساكر، همان، ص 350; خوارزمى، همان، ج2، ص 52; ذهبى، تاريخ الاسلام، ج5، ص 5 و 14; ابن كثير، همان، ج8، ص 184 و 205.
94. ابن سعد، همان، ص 190; شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا(عليه السلام)، ج2، ص 268 و الامالى، مجلس 27، ص 192; طبرسى، تاج المواليد، ص 32; ابن عساكر، همان، ص 337; طبرى، كامل بهائى (الكامل البهائى فى السقيفه)، ج2، ص 303.
95. قاضى نعمان مغربى، دعائم الاسلام، ج3، ص 168; ابن عساكر، همان، ص 329; سبط ابن جوزى، همان، ص 255ـ 256; ابن حجر هيتمى، الصواعق المحرقه، ص 198.
96. سبط ابن جوزى، همان، ج2، ص 181; ابن طلحه شافعى، كفاية الطالب، ص 446ـ 447، رقم 11630; ابن حجر هيتمى، همان، ص 198.
97. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 62.
98. محمد بن احمد دولابى، الذرية الطاهره، ص 97; ابن عبدالبر قرطبى، الاستيعاب، ج 1، ص 381.
99. هادى بن ابراهيم الوزير، نهاية التنويه فى ازهاق التمويه، ص 128 و 212. به نظر مى رسد او قول حسن بصرى را كه 16 نفر (ستة عشر) باشد، 26 نفر (ستة و عشرون) به حساب آورده است.
100. خوارزمى، همان، ج2، ص 53; ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 122، اما او در شمارش تفصيلى نام افراد، از 30 نفر نام برده است. مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 62ـ 63.
101. محمد بن حسن طوسى، مصباح المتهجد، ص 782; محمد بن مشهدى، المزار الكبير، ص 474; مجلسى، همان، ج 45، ص63 و ج 98، ص 304; محمد تقى سپهر، ناسخ التواريخ (در احوالات سيد الشهداء(عليه السلام))، ج3، ص 17; سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 1، ص 610; رسول جعفريان، تأملى در نهضت عاشورا، ص 142.
102. در اين جا فضيل، نام پنج نفر را از بجيله گفته است، اما چنان كه گفته شد، دو نفر از آنان، يعنى كثير بن عبدالله و مهاجر بن اوس، از فرماندهان و سپاهيان دشمن هستند، و وى اشتباهاً به جاى نام زهير، نام دو نفر ياد شده را نوشته است كه مجموعاً پنج نفر شده است. بنابراين اگر به جاى اين دو نفر، زهير لحاظ شود، با پسر عمويش سلمان، چهار نفر از بجيله، خواهد بود.
103. همان، ص 152ـ 156. حميد بن احمد مُحَلّى (م 652 ق) همين گزارش را با اندكى تفاوت، نقل كرده است (الحدائق الوردية فى مناقب ائمة الزيديّه، ج1، ص 210ـ212).
104. محمد سماوى، اِبصار العين فى انصار الحسين(عليه السلام)، ص 229. اما چنان كه آمار ارائه شده نشان مى دهد، سماوى 113 نفر را گزارش كرده است كه يك نفر اضافى با احتساب خود امام(عليه السلام) است.
105. همان، ص 49 به بعد.
106. خوارزمى، همان، ج2، ص 11.
107. مسعودى، مروج الذهب، ج3، ص 73.
108. بلاذرى، همان، ج3، ص 410; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 347; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 113; طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج1، 470; خوارزمى، همان، ج2، ص 44; ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 121; سيد ابن طاووس، همان، ص 79; ابن نما، همان، ص 59; مجلسى، بحارالانوار، ج45، ص 59.
109. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 346; خوارزمى، همان، ج2، ص 42; ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 120; ابن نما، همان، ص 58; سيد ابن طاووس، همان، ص 76; حميد بن احمد مُحَلّى، همان، ج1، ص 212. بلاذرى و مسعودى نيز (بدون ذكر قائل آن) همين تعداد را نوشته اند (بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 409 و مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج3، ص 73).
110. قاضى نعمان مغربى، همان، ج3، ص 164; طبرى، دلائل الامامه، ص 178. در نقل طبرى، 33 زخم نيزه و 44 زخم شمشير آمده است.
111. شيخ طوسى، الامالى، ص 677، ح 10.
112. شيخ صدوق، الامالى، مجلس 31، ح 1، ص 228; فتال نيشابورى، همان، ص 189; طبرسى، تاج المواليد، ص 31; ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 120; مجلسى، بحارالانوار، ج45، ص 82. ابن شهرآشوب اقوال ديگرى نيز آورده است: 1ـ360 زخم; 2ـ1900 زخم; 3ـ33 ضربه شمشير به جز تيرها. (همان، ص 120).
113. شيخ كلينى، الكافى، ج 6، ص 452، ح 9 و مجلسى، بحارالانوار، ج 45، ص 92، ح 36.
114. قاضى نعمان مغربى، دعائم الاسلام، ج2، ص 154.
115. قاضى نعمان، شرح الاخبار، ج3، ص 164; طبرى، دلائل الامامه، ص 178; خوارزمى، همان، ج2، ص 42; ابوالفرج عبدالرحمن بن جوزى، الرد على المتعصّب العنيد، ص 39; ابن نما، همان، ص 57 ـ 58; حميد بن احمد مُحَلّى، همان، ج1، ص 213. مشابه اين خبر را ابن سعد نيز آورده است (همان، ص 184).
116. مُحَلّى، همان، ج1، ص 213.
117. همان، ص 184; ابن نما، همان، ص 57 ـ 58. قاضى نعمان، مشابه اين خبر را آورده است (همان، ج3، ص 164).
118. محمد بن عل عمرى، المجدى فى انساب الطالبيين، ص 13; جمال الدين احمد بن على حسينى، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، ص 192.
119. سيد بن طاووس، همان، ص 71.
120. طبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، ج1، ص 469 و ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 120.
121. محمد بن طاهر سماوى، إبصار العين فى أنصار الحسين(عليه السلام)، ص 220ـ221.
122. خوارزمى، همان، ج2، ص 25.
123. طبرى، همان، ج4، ص 334.
124. همان، ص 332; خوارزمى، همان، ج1، ص 19 و مجلسى، بحار الانوار، ج45، ص20.
125. فضيل بن زبير، «تسمية من قتل مع الحسين» تحقيق سيد محمدرضا حسينى جلالى، فصلنامه تراثنا، شماره 2، ص 153ـ154.
126. مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج3، ص 72.
127. سماوى، همان، ص 221.
128. فضيل بن زبير، همان، ص 152; شيخ طوسى، رجال الطوسى، ص 21; ابن شهر آشوب، همان، ج1، ص 184; محب الدين احمد بن عبدالله الطبرى، ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، ص 146.
129. ابن حجر، تبصير المنتبه، ج4، ص 1296.
130. عبدالله مامقانى، تنقيح المقال، ج 3، ص 214.
131. ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، ج6، ص 445، ش 9051; غياث الدين بن همام الدين حسينى (خواند مير)، تاريخ حبيب السير فى اخبار افراد بشر، ج 2، ص 43 و مامقانى، همان، ج3، ص 288.
132. ابن حجر، همان، ج 5، ص 8 . البته ابن حجر تصريح به صحابى بودن وى نكرده است، بلكه2 گفته است كه عبدالله همزاد حسين بن على بوده است كه طبيعتاً او بايد پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در كودكى درك كرده باشد.
133. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 349; بلاذرى، همان، ج3، ص412; دينورى، همان، ص 259; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 113; خوارزمى، همان، ج2، ص 45; ابن نما، همان، ص 65. البته طبرى در صفحه 348 و خوارزمى در صفحه 44 به جدا كردن سر امام(عليه السلام) اشاره كرده اند و سپس هر دو در صفحه بعد مى نويسند كه سرهاى بقيه شهدا قطع شد كه طبعاً مراد از بقيه، غير از سر امام(عليه السلام) است و بنابراين با احتساب سر امام(عليه السلام)مجموع سرها، 73 سر مى شود. هم چنان كه عبارات دينورى، شيخ مفيد و ابن نما نيز مؤيد آمار 73 سر هست.
134. بلاذرى، همان، ج3، ص 412; دينورى، همان، ص 259. به نظر مى رسد گزارش بلاذرى همان گزارش طبرى از ابومخنف باشد، اما چون او به جاى شش سر كه مذحج حامل آن ها بودند، شانزده سر و بهجاى هفت سر كه ساير سپاه حمل كرده اند، نُه سر، گزارش كرده است، آمار گزارش وى، 12 سر بيشتر از گزارش طبرى شده است.
135. سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 256. البته در تحقيق جديد اين كتاب، به جاى واژه «تسعون»، «سبعون» آمده است كه در اين صورت، همان قول مشهور 72 سر مى شود (همان، ج2، ص 182). وى در جاى ديگر، بيش از 70 سر نوشته است (همان، ج2، ص 189).
136. سيد ابن طاووس، همان، ص 85; تسلية المجالس و زينة المجالس، ج 2، ص 331 و مجلسى، بحار الانوار، ج 45، ص 62.
137. طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص 358; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 121 و ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ص 198.
138. فضيل بن زبير، همان، ص 152.
139. ابن سعد، همان، ص 186 و طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 359.
140. فضيل بن زبير، همان.
141. ابن شهرآشوب، همان، ج4، 122.
142. سماوى، همان، ص 221ـ222.
143. فضيل بن زبير، همان، ص150; ابن سعد، همان، ص 186; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 359; ابن حبان، الثقات، ج2، ص 310; ابوالفرج اصفهانى، همان، ص 79; ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 122. وى مى گويد كه دست او قطع شده بود.
144. فضيل بن زبير، همان، ص 156 و محلّى، الحدائق الورديه، ج1، ص 212.
145. فضيل بن زبير، همان و محلى، همان.
146. بلاذرى، انساب الاشراف، ج11، ص 183 (وى نام او را مرقع بن قمامة بن خويلد نوشته است). ابن كثير، همان، ج 8، ص 205 (ابن كثير مرقع بن يمانه ضبط كرده است) اما طبرى (همان، ج4، ص 347) و بلاذرى در جاى ديگر (همان، ج3، ص 411) و دينورى (الاخبار الطوال، ص 259) مى نويسند كه مرقع با امان گرفتن يكى از افراد قبيله اش به آنان پيوست و ابن زياد او را به زاره تبعيد كرد، اما به شهادت او اشاره نكرده اند.
147. ابن سعد، همان، ص 186ـ187.
148. دينورى، الأخبار الطوال، ص 259.
149. ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج2، ص 12 و نزديك به اين گزارش ر.ك: ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج4، ص 385 و محمد بن احمد باعونى، جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب، ج2، ص 287.
150. قاضى نعمان، شرح الاخبار، ج3، ص 196ـ199.
151. دينورى، الاخبار الطوال، ص 259 و ابن كثير، همان، ج8، ص 212.
152. بلاذرى، همان، ج3، ص 411 و ابن عبد ربه اندلسى، العقد الفريد، ج4، ص 360.
153. ابوالفرج اصفهانى، همان، ص 79 و سيد ابن طاووس، همان، ص 86.
154. ابن سعد، همان، ص 186; طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص 353 و 359; ابن حبان، همان، ج2، ص 310; ابوالفرج اصفهانى، همان، ص 79 (وى به جاى عمرو، عمر نوشته است); خوارزمى، همان، ج2، ص 41; ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 45، ص 484 (ذيل ترجمه عمرو بن حسن); سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ج2، ص 178 (وى نيز عمر بن حسن نوشته است); سيد ابن طاووس، همان، ص 86 . اما شيخ مفيد(رحمه الله)، او را جزء شهدا دانسته است (الارشاد، ج2، ص 26).
155. فضيل بن زبير، همان، ص150 و 157; ابوالصلاح حلبى، تقريب المعارف، ص 252 (وى به جاى عمرو، عمر نوشته است); ابن كثير، همان، ج8، ص 205. اما ابن عساكر، تنها عمرو بن حسن(عليه السلام) پدر محمد را جزء اسرا دانسته است و معتقد است كه محمد آن زمان به دنيا نيامده بود (تاريخ مدينة دمشق، ج 55، ص 15).
156. ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسه، ج2، ص 8.
157. قاضى نعمان مغربى، همان، ج3، ص 198.
158. ابن سعد، همان، ص 187 و ذهبى، همان، ج 3، ص 303.
159. قاضى نعمان مغربى، همان، ج3، ص 197.
160. ابن سعد، همان; ابن عساكر، همان، ج 54، ص 226 و ذهبى، همان، ج 3، ص 303.
161. بلاذرى، همان، ج3، ص 411; دينورى، همان، ص 259 و طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 347.
162. طبرى، همان، ج4، ص 321.
163. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 223.
164. شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ص 546.
165. ابن سعد، همان، ص 187 و ذهبى، همان، ج3، ص 303.
166. قاضى نعمان، شرح الاخبار، ج3، ص 198ـ 199.
167. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 79.
168. ابن سعد، همان، ص 187; ابوالفرج اصفهانى، همان، ص 79 و شيخ صدوق، الامالى، مجلس 31، ص 229.
169. ابن سعد، همان و شيخ صدوق، الامالى، ص 231.
170. ابوالفرج اصفهانى، همان، ص 79 و قاضى نعمان مغربى، شرح الاخبار، ج3، ص 198.
171. قاضى نعمان مغربى، همان، ج3، ص 198.
172. ابن سعد، همان، ص 187; طبرانى، المعجم الكبير، ج3، 104; قاضى نعمان مغربى، همان، ص 198 و شيخ صدوق، الامالى، ص 228.
173. ابن سعد، همان; ابوالفرج اصفهانى، همان، ص 79; طبرانى، همان، ص 104; قاضى نعمان مغربى، همان، ص 199 و شيخ صدوق، همان، ص 230.
174. طبرسى، الاحتجاج، ج2، ص 27; خوارزمى، همان، ج2، ص 105; ابن نما، همان، ص 67 و سيد ابن طاووس، همان، ص 88.
175. ابن سعد، همان، ص 187.
176. همان.
177. طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص 263.
178. همان، ص 277ـ278.
179. بلاذرى، همان، ج3، ص 378ـ379.
180. طبرى، همان، ج4، ص 298.
181. ابن نما، همان، ص 66; سيد ابن طاووس، همان، ص 190 و مجلسى، بحارالانوار، ج45، ص 108.
182. طبرى، همان، ج4، ص 342; ابن نما، همان، ص 57. اعتراض او به اين سبب بود كه شوهرش جبه كلاه دار (=بُرْنُس) متعلق به امام(عليه السلام) را غارت كرده بود.
183. ابن نما، همان، ص 73; سيد ابن طاووس، همان، ص 205 و مجلسى، بحارالانوار، ج45، ص 120. او زمانى كه پدرش در محاصرة عوامل ابن زياد بود، به دفاع از او پرداخت.
184. ابن نما، همان، ص 58 و سيد ابن طاووس، ص 180. هنگامى كه لشكر عمر سعد مشغول غارت خيمه ها شدند، او به اين كار اعتراض كرد.
185. طبرى، همان، ج4، ص 329. او به همراهى شوهرش با لشكر عمر سعد در مقابله با امام حسين(عليه السلام) و كشتن برير بن خضير اعتراض كرد.
186. بلاذرى، انساب الاشراف، ج3، ص 411; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 348; خوارزمى، همان، ج2، ص 114; ابن نما، همان، ص 65ـ66 و ابن كثير، همان، ج8، ص 206. او به آوردن شوهرش سر امام حسين(عليه السلام) را به خانه اش و اظهار شادى شوهرش از اين كه چيزى به خانه آورده است كه در آن بى نيازى از روزگار است، اعتراض كرد.
187. ابن اعثم، كتاب الفتوح، ج5، ص133.
188. شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 122 و طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج1، ص 475.
189. محمد بن سعد، همان، ص 192; طبرى، همان، ج 4، ص 353; خوارزمى، همان، ج2، ص 81 ; ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين(عليه السلام)، ص 338; سبط ابن جوزى، همان، ج2، ص 199; ابوالفداء اسماعيل بن كثير دمشقى، البداية و النهايه، ج8، ص 212 و محمد باقر مجلسى، جلاء العيون، ص 405.
190. ابوحنيفه نعمان بن محمد تميمى مغربى، شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار، ج3، ص 269.
191. سيد بن طاووس، الاقبال بالأعمال، ج3، ص 101.
192. طبرى، كامل بهائى (الكامل البهائى فى السقيفه)، ج2، ص 302; مجلسى، بحار الانوار، ج 45، ص 196 و همو، جلاء العيون، ص 409.
193. ابن سعد، همان، ص 164; بلاذرى، همان، ج3، ص 368 و طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 239ـ240 و 250 (او تاريخ هاى ديگرى را نيز ذكر كرده است) و شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 32.
194. طبرى، همان، ج4، ص 252 و 286; بلاذرى، همان، ج3، ص 371; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 34; محمد بن فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 172 و ابن كثير، البداية و النهايه، ج8، ص 171.
195. طبرى، همان، ج4، ص 286; بلاذرى، همان، ج3، ص 371; شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص 35; خوارزمى، همان، ج1، ص 273; ابن كثير، همان، ج 8، ص 171. اما ابن اعثم، خوارزمى، ابن نما و سيد ابن طاووس، به اشتباه اين تاريخ را زمان خروج امام حسين(عليه السلام) از مدينه دانسته اند (كتاب الفتوح، ج 5، ص 22; مقتل الحسين(عليه السلام)، ج1، ص 273; مثيرالاحزان، ص 15 و اللهوف، ص 21).
196. طبرى، همان، ج4، ص 262; بلاذرى، همان، ج 3، ص 370 و شيخ مفيد، همان، ج2، ص 37.
197. طبرى، همان، ج4، ص 262; بلاذرى، همان، ج3، ص 370 و شيخ مفيد، همان، ج2، ص 37ـ 38.
198. طبرى، همان، ج4، ص 262 و شيخ مفيد، همان، ج2، ص 38.
199. مسعودى، همان، ج3، ص 65.
200. همان.
201. طبرى، همان، ج4، ص 286; بلاذرى، همان، ج3، ص 371; شيخ مفيد، همان، ج2، ص 66; سبط ابن جوزى، همان، ج2، ص 148; محمد بن طلحه شافعى، همان، ج2، ص 73. اما ابن سعد (همان ، ص 170) و ابن عساكر (ترجمة الامام الحسين(عليه السلام)، ص 299) روز دهم و سبط ابن جوزى در جاى ديگر (همان ، ج2، ص 140 و 144) روز هفتم و ملاحسين واعظ كاشفى (روضة الشهداء، ص 314) روز سوم ذى الحجة را روز خروج امام(عليه السلام) از مكه دانسته اند كه درست به نظر نمى رسد.
202. طبرى، همان، ج4، ص 286 و شيخ مفيد، همان، ج2، ص 66.
203. ابن كثير، همان، ج8، ص 171.
204. بلاذرى، همان، ج3، ص 385; طبرى، همان، ج4، ص 309; مفيد، همان، ج2، ص 84; ابن اعثم، همان، ج5، ص 83; فتال نيشابورى، همان، ص 181; ابن شهرآشوب، همان، ج4، ص 105; سيد ابن طاووس، همان، ص 49; ابن نما، همان، ص 35; محمد بن طلحه شافعى، همان، ج2، ص 77 و ابن كثير، همان، ج8، ص 189. اما برخى منابع، روز اول محرم را نوشته اند (دينورى، الاخبار الطوال، ص 253).
205. طبرى، همان، ج4، ص 310; بلاذرى، همان، ج3، ص 385; شيخ مفيد، همان، ج2، ص 84 و ابن جوزى، المنتظم، ج5، ص 336.
206. ابن اعثم، همان، ج5، ص 90ـ91 و خوارزمى، همان، ج1، ص 345ـ 346.
207. طبرى، همان، ج4، ص 312; بلاذرى، همان، ج3، ص 389; دينورى، الأخبار الطوال، ص 255 و شيخ مفيد، همان، ج2، ص 86.
208. ابن سعد، همان، ص 179.
209. طبرى، همان، ج4، ص 315 و شيخ مفيد، همان، ج2، ص 89.
210. بلاذرى، همان، ج3، ص 411; دينورى، الأخبار الطوال، ص 259; شيخ مفيد، همان، ج2، ص 114 و خوارزمى، همان، ج2، ص 44. البته دينورى مى نويسد كه عمر سعد پس از كشتن حسين(عليه السلام)، دو روز در كربلا ماند و سپس آن جا را ترك كرد. حال اگر روز عاشورا به حساب نيايد، روز خروج عمر سعد از كربلا روز دوازدهم بوده است، لذا حركت را روز دوازدهم نوشته است. اما برخى، زمان آن را تعيين نكرده اند (يعقوبى، همان، ج2، 245 و ابن اعثم، همان، ج5، ص 120).
211. طبرى، همان، ج4، ص 348; خوارزمى، همان، ج2، ص 44 و ابن كثير، همان، ج 8، ص 205.
212. ابوريحان محمد بن احمد بيرونى خوارزمى، آلاثار الباقية عن القرون الخاليه، ص 331; زكريا محمد بن محمود قزوينى، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، ص 45 و كفعمى، مصباح الكفعمى، ص 510. البته برخى روز ورود اهل بيت(عليهم السلام) را به شام شانزدهم ربيع الاول دانسته اند (عمادالدين حسن بن على طبرى، كامل بهائى (الكامل البهائى فى السقيفه)، ج2، ص 293).
213. بيرونى، همان، ص 331; ملاحسين واعظ كاشفى، روضة الشهداء، ص 485 و بهاء الدين عاملى، توضيح المقاصد، ص 6ـ 7.
214. شيخ مفيد، مسارّ الشيعه، ص 46; شيخ طوسى، مصباح المتهجد، ص 787; رضى الدين على بن يوسف مطهر حلى، العدد القويه، ص 219.